آقا اجازه! گـنـدم و حـوا بـهــانـه بـود،!

آقا اجازه! خستـه ام از این همه فریب
از های و هوی مردم این شهر نانجیب
آقا اجازه! پنجـره ها سنگ گشته اند،
دیوارهای خسته از کوچه بی نصیب
آقا اجازه! بـاز بـه من طعـنه می زنند
عاشق ندیده های پـر از نفـرت رقیب
شیــرینـی وجـود مـرا تلـخ می کـنند
فـرهادهای کـینه پرست پر از فریب!
آقا اجازه! گـنـدم و حـوا بـهــانـه بـود،
آدم نمی شویم! بیـا: ماجرای سیب!
آقا اجازه! مـا دلمـان تنـگ می شـود
آقا اجازه! یاد شمـا کـرده ام عجیب!
باشد، سکوت میکنم اما خودت ببین!
آقا اجازه! منتظرند این همـه غریب...
شاعر : سرکار خانم مژگان بهار



تکیه بر کعبه بزن سر بده آواز ظهور

لفظ طیار تو معراج برد معنی را

اشک چشمان تو میخانه کند دنیا را

 

تکیه بر کعبه بزن سر بده آواز ظهور

چون که این کار تو خوشحال کند زهرا را

 

آن که در قدرت تو رفتن امروز نهاد

داد بر قبضه ی تو آمدن فردا را

 

کعبه را شوق طواف تو نگهداشته است

ورنه ریگ است و بگردد همه صحرا را

 

هرکه زنده است به خورشید سلامم ببرد

ما که مردیم و ندیدیم به خود گرما را

 

ای عطش تشنگی کوزه به دریا برسان

یک نفر یک خبر از ما بدهد دریا را


شاعر: شیخ رضا جعفری



از آن روزی كه اربابم شود بیمار می ترسم؟!!


شاعر:ناشناس

من از اشكی كه می ریزد به چشم یار می ترسم

از آن روزی كه اربابم شود بیمار می ترسم


رها كن صحبت یعقوب و دوری غم فرزند

من از گرداندن یوسف سر بازار می ترسم


همه گویند این جمعه بیا اما درنگی كن

از اینكه باز عاشورا شود تكرار می ترسم