اشعار سروده شده در وصف پیغمبر اکرم
در وصف بیبی دوعالم ،خانم حضرت زهرا سلام الله
تک بیتها (امام علی)
دو بیتها (امام علی)
سروده ها (امام علی)
در باب غدیرخم
اشعار سروده شده در باب واقعه غدیر خم
اشعار سروده شده در وصف امام حسن علیه سلام
اشعار سروده شده در وصف امام حسین علیه سلام
امام حسین علیه سلام
آه پرورده دامان توام یا زهرا
مستمندی به سر خوان
توام یا زهرا
از زمانی که
به خود آمده ام فهمیدم
خاطر آشفته و
حیران توام یا زهرا
من دعا بودم
و از روز ازل بر لب تو
ذکری از سینه
سوزان توام یا زهرا
متولد شده
عشق توام بی بی جان
آه پرورده
دامان توام یا زهرا
بیت الاحزان
دلم شهد اشک سحرت
اشکم آن دیده
گریان توام یا زهرا
بغز آن سینه
مجروحم و از سوز دلت
شعله غربت
جانان توام یا زهرا
از ازل لطف
تو شد شامل حالم
در ابد در پی
احسان توام یازهرا
شاعر : ناشناس
دوبیتی های سروده شده در وصف امیر مومنان
من در بهشت عشق تو گندم نمیخورم
دانشجوی جنونم و استاد من عــلیست
من پای بحث عشق عــلی جُم نمیخورم
شاعر: ناشناس
از ولایت عهدی حیدر ، خدا تاج شرف
بار دیگر بر سر زهرای اطهر می زند
در حریم ناز و عصمت زین همایون افتخار
فاطمه لبخند بر سیمای شوهر میزند
سروده ها در وصف امیر مومنان
از پی دیدن او یک دل سیر آمده است
شب غمگین دل آزرده اگر مهتابی است
آسمان ست که با کاسه ی شیر آمده است
شب نه، این رخت سیاه ست فلک تن کرده
بی سبب نیست فلق این همه دیر آمده است
در و دیوار، ترک خورده و شادی مرده
چه بلایی به سر عالَم پیر آمده است!؟
از اذانی که تو را خواند به محراب خطر
سر شرمنده ی گلدسته به زیر آمده است
چه بگوید به جز از "فُزتُ وَ رَبِّ الکَعبه"
آن که از عرش به این خاک حقیر آمده است
این که می آید و با بیرق بیعت شکنی ست
کاروانی است که از سمت غدیر آمده است
به رکوعت نرسیدیم و به انگشتری ات
سجده آهسته به جای آر، فقیر آمده است
شاعر : علی فردوسی
در روز غدیر ، عقل اول
آن مظهر حق ، نبیِّ مرسل
چون عرش تو را کشید بر دوش
آن گاه گشود لعل خاموش
فرمود که این خجسته منظر
بر خلق پس از من است رهبر
بر دامن او هر آن که زد دست
چون ذره به آفتاب پیوست
شاعر : ناشناس
باز تابید از افقْ، روزِ درخشانِ غدیر
شد فضا سرشار عطرِ گل، ز بستان غدیر
موج زد دریای رحمت در بیابان غدیر
چشمه های نور جاری شد ز دامان غدیر
شد غدیر خُم تجلیگاه انوار خدا
تا در آن جا جلوه گر شد نور مِصباحُ الهُدی
آفرینش را بُوَد بر سوی آن سامان نگاه
ما سوی اللّه منتظر تا چیست فرمان اِله
ناگهان خَتمِ رُسُل ، آن آفتاب دین پناه
بر فراز دست می گیرد علی را همچو ماه
تا شناساند به مـردم آن ولی اللّه را
والِ مَن والاه خواند ، عادِ مَن عاداه را
ای غدیر خم که هستی روز بیعت با امام
بر تو ای روز امامت از همه امت سلام
از تو محکم شد شریعت ، وز تو نعمت شد تمام
ما به یاد آن مبارک روز و آن زیبا پیام
از ولای مُرتضی دل را چراغان می کنیم
بـا علی بار دگر تجدید پیمـان می کنیم
شاعر : سیّدرضا مؤید
تو چه بنده ای که خدائیت، زخداست منصب و مرتبت؟
رسدت زمایه بندگی که رسی به پایه سلطنت
احدی نیافت ز اولیاء چو تو این شرافت و منزلت
همه خاندان تو در صفت چو تواند مشرق معرفت
شده ختم دوره علم و دین به کمال آل تو یا علی
شاعر :ناشناس
آقا اجازه! گـنـدم و حـوا بـهــانـه بـود،!
آقا اجازه! خستـه ام از این همه فریب
از های و هوی مردم این شهر نانجیب
آقا اجازه! پنجـره ها سنگ گشته اند،
دیوارهای خسته از کوچه بی نصیب
آقا اجازه! بـاز بـه من طعـنه می زنند
عاشق ندیده های پـر از نفـرت رقیب
شیــرینـی وجـود مـرا تلـخ می کـنند
فـرهادهای کـینه پرست پر از فریب!
آقا اجازه! گـنـدم و حـوا بـهــانـه بـود،
آدم نمی شویم! بیـا: ماجرای سیب!
آقا اجازه! مـا دلمـان تنـگ می شـود
آقا اجازه! یاد شمـا کـرده ام عجیب!
باشد، سکوت میکنم اما خودت ببین!
آقا اجازه! منتظرند این همـه غریب...
شاعر : سرکار خانم مژگان بهار
پس چله ی زیارت عاشورتان کجاست؟
ای اشکهای سینه زده شورتان کجاست؟
تکثیرتان ، طهارتتان ، نورتان کجاست؟
امروز ، روز اول مستی و ما خمار
ای تاکها کرامت انگورتان کجاست؟
صبح شهید آمده و عصر می رود
پس چله ی زیارت عاشورتان کجاست؟
موسی به طور آمده است اِن یکاد کو؟
کوری چشم بلعم باعورتان کجاست؟
دریا پر است از صدف و ماهی سفید
کشتی نشستگان هنر طورتان کجاست؟
این ذوالفقار با نگهش سخت نافذ است!!
هان ای گروه نرم تنان ! گورتان کجاست؟
گفتند عرش چشمه ی نزدیک گریه است
با این حساب پس افق دورتان کجاست؟
"من " را نمیبرید و چرا "ما " نمیکنید؟
اعجازتان ، کرامت مشهورتان کجاست؟
***********
گفتی بکربلا برو و آینه بیار
آنجا نبود غیر تو ، منظورتان کجاست؟
شاعر : رضا جعفری
تکیه بر کعبه بزن سر بده آواز ظهور
لفظ طیار تو معراج برد معنی را
اشک چشمان تو میخانه کند دنیا را
تکیه بر کعبه بزن سر بده آواز ظهور
چون که این کار تو خوشحال کند زهرا را
آن که در قدرت تو رفتن امروز نهاد
داد بر قبضه ی تو آمدن فردا را
کعبه را شوق طواف تو نگهداشته است
ورنه ریگ است و بگردد همه صحرا را
هرکه زنده است به خورشید سلامم ببرد
ما که مردیم و ندیدیم به خود گرما را
ای عطش تشنگی کوزه به دریا برسان
یک نفر یک خبر از ما بدهد دریا را
شاعر: شیخ رضا جعفری
بحر طویل برای امام زمان ومحرم
عصر یک جمعهء دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسمکه چرا عشق به انسان نرسیده است؟چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظهءباران نرسیده است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، بهایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته زشیرازبیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد،زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمینمرد، زمین مرد ،خداوند گواه است،دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلکنگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی،برسد کاش صدایم به صدایی...
عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدلآشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته بهحزنی است زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگشفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟ ای عشق مجسم! کهبه جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت. نکند باز شده ماهمحرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به فدای نخ آن شال سیاهت به فدایرخت ای ماه! بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و اینبزم توئی ،آجرک الله!عزیز دو جهان یوسف در چاه ،دلم سوخته از آه نفس هایغریبت دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپرشده، همراه نسیم سحری روی پر فطرسمعراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان صحن و سرایی کهشما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت ببریتا بشوم کرب و بلایی، به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد ،نگهمخواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد، همهگویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچارهء دلدادهء دلسوخته اربابندارد...تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی،شده ام باز هوایی...
گریه کن ،گریه وخون گریه کن آری که هر آنمرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسیروضه ز مقتل بنویسم، و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در یدموسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است، و اینبحر طویل است وببخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است که این روضهءمکشوف لهوف است، عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگیموج مزن آب فرات است، و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است ،ولی حیفکه ارباب «قتبل العبرات» است، ولی حیف که ارباب«اسیر الکربات» است، ولیحیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنهء یار است و زنی محو تماشاستزبالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که«الشّمرُ ...»خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را وبریدند ...» دلت تابندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کربو بلایی، قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی... تو کجایی...
بحر طویل برای حرّ
روزعاشور که خوشید فروزنده عیان گشت و منور ز فروغش همه ملک جهان گشت ، دولشگر به صف
آرائی خود گشت مصمم ، به همه بود مسلم ، که در این ماه محرم ،عمر سعد کمر بسته به
قتل شه ابرار ، چنان حر گرفتار فتادش به بدن لرزه درآن عرصه پیکار ، فرو ریخت برخ
اشک گهربار ، سیه گشت بر او روز همانند شبتار ، رهاند اسب ز قلب سپه لشکر کفار به
سوی حرم عترت اطهار ، حضور پسر احمد مختار ، که ای نور دل حیدر کرار ، منم
حر گنهکار ، که بستم سر ره را به تو با لشکر بسیار ، چه باشد به ببخشی ز من
این جرم و خطا را
منم حر گرفتار منم عبد گنهکار
توازین خسته دل زار گواهی ، چکنم گر نکنی بر من بیچاره نگاهی ، به جز از کویتو ام نیست پناهی ، چه کند نامه سیاهی ، تو پناهی همه سیاره تو ماهی همهعبدند و تو شاهی چه بخواهی چه نخواهی به سر کوی تو باز آمدم ای مظهر الطافالهی که کنی بر من دلخسته نگاهی تو که امروز مرا دست بگیری ز کرم عذرگناهم بپذیری به خدا زمزمه العطش طفل تو آمد چو به گوشم ز جگر خواست خروشمبسویت آمده ام تا که به یاریت بکوشم چه شود دست بگیری من افتاده زپا را
منم حر گرفتار منم عبد گنهکار
شهدین دست نوازش بکشیدی به سر حر و بیافشاند ز لب در که تو امروز تهی گشتهای از ظلمت و از نور شدی پر ، ز چه افکنده سر خویش بزیر و شدی از هستی خودسیر ، مکن به سر خود خاک ، مزن جامه دل چاک که گشتی ز گنه پاک ، تو ایعاشق دلداده آزاده آماده ایثار ، ز لطف احد قادر دانا به در خانه فرزندنبی احمد مختار مکن گریه که مولات کریم است و عطایش ز خطای تو فزون استبیا یاور مال باش چو جان در بر ما باش از این بیش مندیش بدین غصه و تشویشکه خشنود نمودی ز ره مهر و وفا آل عبا را
تو از ما شدی ای حر چه خوب آمدی ای حر
گفتکه آیا پیرو مرادم به خدا دل به تو دادم ، مبر ای دوست زیادم ، بده از لطفو کرم اذن جهادم ، بگرفت اذن و روان گشت سوی معرکه با خشم و عدو بست زجانچشم و در آن قوم دغا ولوله انداخت عدو رنگ ز رخ باخت در آن لشگر انبوهچنان الحذر افتاد که نام از نظر افتاد ز بس دست و سر افتاد زمین شد همهگلگون و در دشت پر از خون و جهان تیره به چشم همگان گشت که آثار قیامت بههمان صحنه عیان گشت ، یم خون ز تن خصم روان شد همه گفتند که احسن به چنینصولت و این نیرو و این بازو و این هیبت و این شوکت و این مردی و مردانگش وعشق حسینی همه دیدند در این دشت بلا معجره شیر خدا را
به پا گشت قیامت زهی عزم و شهامت
تیرو شمشیر ز بس بر تن آن پیلتن آمد تنش از عرش زمین کرد مکان بر زبر خاک کهاز کینه آن لشگر سفاک شدی یکسره چون پرده گل چاک شرار از جگر خاک بر آوردسر از سینه افلاک . حسین ابن علی ناله کشید از جگر و زد بصف آن سپه بدسیرو کرد بسی ظالم غدار روان در سقرو بر سر زانو بگرفت از حر آزاده سر وریخت سرشک از بصر و گفت که ای دوست فدای ره دادار شدی حر فداکار شدی راهرومکتب ایثار شدی حامی پیغمبر مختار شدی دور ز اغیار شدی بامن بی یار تو از راه وفا یار شدی گرچه در این لشکر خونخوار گرفتار شدی مامتو نامید تو را حر و تو در هر دو جهان حری ازان داد خدایت شرف یاری ما را
دگر حر شدی ای حر ز حق پر شدی ای حر
روزعاشور که خوشید فروزنده عیان گشت و منور ز فروغش همه ملک جهان گشت ،
دولشگر به صف آرائی خود گشت مصمم ، به همه بود مسلم ، که در این ماه محرم ،عمر سعد
کمر بسته به قتل شه ابرار ، چنان حر گرفتار فتادش به بدن لرزه درآن عرصه پیکار ،
فرو ریخت برخ اشک گهربار ، سیه گشت بر او روز همانند شبتار ، رهاند اسب ز قلب سپه
لشکر کفار به سوی حرم عترت اطهار ، حضور پسر احمد مختار ، که ای نور دل حیدر
کرار ، منم حر گنهکار ، که بستم سر ره را به تو با لشکر بسیار ، چه باشد به
ببخشی ز من این جرم و خطا را
منم حر گرفتار منم عبد گنهکار
توازین خسته دل زار گواهی ، چکنم گر نکنی بر من بیچاره نگاهی ، به جز از کویتو ام نیست پناهی ، چه کند نامه سیاهی ، تو پناهی همه سیاره تو ماهی همهعبدند و تو شاهی چه بخواهی چه نخواهی به سر کوی تو باز آمدم ای مظهر الطافالهی که کنی بر من دلخسته نگاهی تو که امروز مرا دست بگیری ز کرم عذرگناهم بپذیری به خدا زمزمه العطش طفل تو آمد چو به گوشم ز جگر خواست خروشمبسویت آمده ام تا که به یاریت بکوشم چه شود دست بگیری من افتاده زپا را
منم حر گرفتار منم عبد گنهکار
شهدین دست نوازش بکشیدی به سر حر و بیافشاند ز لب در که تو امروز تهی گشتهای از ظلمت و از نور شدی پر ، ز چه افکنده سر خویش بزیر و شدی از هستی خودسیر ، مکن به سر خود خاک ، مزن جامه دل چاک که گشتی ز گنه پاک ، تو ایعاشق دلداده آزاده آماده ایثار ، ز لطف احد قادر دانا به در خانه فرزندنبی احمد مختار مکن گریه که مولات کریم است و عطایش ز خطای تو فزون استبیا یاور مال باش چو جان در بر ما باش از این بیش مندیش بدین غصه و تشویشکه خشنود نمودی ز ره مهر و وفا آل عبا را
تو از ما شدی ای حر چه خوب آمدی ای حر
گفتکه آیا پیرو مرادم به خدا دل به تو دادم ، مبر ای دوست زیادم ، بده از لطفو کرم اذن جهادم ، بگرفت اذن و روان گشت سوی معرکه با خشم و عدو بست زجانچشم و در آن قوم دغا ولوله انداخت عدو رنگ ز رخ باخت در آن لشگر انبوهچنان الحذر افتاد که نام از نظر افتاد ز بس دست و سر افتاد زمین شد همهگلگون و در دشت پر از خون و جهان تیره به چشم همگان گشت که آثار قیامت بههمان صحنه عیان گشت ، یم خون ز تن خصم روان شد همه گفتند که احسن به چنینصولت و این نیرو و این بازو و این هیبت و این شوکت و این مردی و مردانگش وعشق حسینی همه دیدند در این دشت بلا معجره شیر خدا را
به پا گشت قیامت زهی عزم و شهامت
تیرو شمشیر ز بس بر تن آن پیلتن آمد تنش از عرش زمین کرد مکان بر زبر خاک کهاز کینه آن لشگر سفاک شدی یکسره چون پرده گل چاک شرار از جگر خاک بر آوردسر از سینه افلاک . حسین ابن علی ناله کشید از جگر و زد بصف آن سپه بدسیرو کرد بسی ظالم غدار روان در سقرو بر سر زانو بگرفت از حر آزاده سر وریخت سرشک از بصر و گفت که ای دوست فدای ره دادار شدی حر فداکار شدی راهرومکتب ایثار شدی حامی پیغمبر مختار شدی دور ز اغیار شدی بامن بی یار تو از راه وفا یار شدی گرچه در این لشکر خونخوار گرفتار شدی مامتو نامید تو را حر و تو در هر دو جهان حری ازان داد خدایت شرف یاری ما را
دگر حر شدی ای حر ز حق پر شدی ای حر
قلم شاعر
با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید
در خون کشید قافیه ها را ، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"
اوکهکشان روشن هفده ستاره بود
خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن
...
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن
...
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن
...
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن
...
در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچکس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...
شاعر : ناشناس
طور سینا در غدیر
جلوه گر شد بار دیگر طور سینا در غدیر
ریخت از خم ولایت مى به مینا در غدیر
رودها با یکدگر پیوست کمکم سیل شد
موج مى زد سیل مردم مثل دریا در غدیر
هدیه جبریل بود الیوم اکملت لکم
وحى آمد در مبارک باد مولى در غدیر
با وجود فیض اتممت علیکم نعمتى
از نزول وحى غوغا بود غوغا در غدیر
بر سر دست نبى هر کس على را دید گفت
آفتاب و ماه زیبا بود زیبا در غدیر
بر لبش گل واژه من کنت مولا تا نشست
گلبن پاک ولایت شد شکوفا در غدیر
برکه خورشید در تاریخ نامى آشناست
شیعه جوشیده ست از آن تاریخ آنجا در غدیر
گر چه در آن لحظه شیرین کسى باور نداشت
مى توان انکار دریا کرد حتى در غدیر
باغبان وحى مى دانست از روز نخست
عمر کوتاهىست در لبخند گل ها در غدیر
دیده ها در حسرت یک قطره از آن چشمه ماند
این زلال معرفت خشکید آیا در غدیر ؟
دل درون سینه ها در تاب و تب بود اى دریغ
کس نمى داند چه حالى داشت زهرا در غدیر
شاعر :محمد جواد غفورزاده { شفق}
تمام انبیاء ساغر گرفتند
یکی گوید سراپا عیب دارم
یکی گوید زبان از غیب دارم
نمی دانم که هستم هرچه هستم
قلم چون تیغ می رقصد به دستم
الا ساقی مستان ولایت
بهار بی زمستان ولایت
از آن جامی که دادی کربلا را
بنوشان این خراب مبتلا را
چنان مستم کن از یکتا پرستی
که از آهم بسوزد ملک هستی
هزاران راز را در من نهفتی
ولی در گوش من اینگونه گفتی
زاحمد تا احد یک میم فرق است
جهانی اندرین یک میم غرق است
یقینا میم احمد میم مستیست
که سرمست ازجمالش چشم هستیست
زاحمد هر دو عالم آبرو یافت
دمی خندیدو هستی رنگ وبو یافت
اگر احمد نبود آدم کجابود
خدا را آیه ای محکم کجا بود
چه می پرسند کین احمد کدام است
که ذکرش لذت شُرب مدام است
همان احمدکه آوازش بهار است
دلیل خلقت لیل النهار است
همان احمد که فرزند خلیل است
قیام بت شکن هارادلیل است
همان احمدکه ستارُالعیوب است
دلیل راه و علّامُ الغیوب است
همان احمدکه جامش جام وحی است
به دستش ذوالفقار امر و نهی است
همان احمد که ختم الانبیاء شد
جناب کُنتُ کنزاً مخفیا شد
همان اوّل که اینجا آخر آمد
همان باطن که برما ظاهرآمد
همان احمد که سرمستان سرمد
بخوانندش ابوالقاسم محمّد
محمد میم و حاء و میم و دال است
تدارک بخش عدل و اعتدال است
محمد رحمةٌ للعالمین است
شرافت بخش صد روح الامین است
محمد پاک و شفاف و زلال است
که مرآت جمال ذوالجلال است
محمد تا نبوت را برانگیخت
ولایت را به کام شیعیان ریخت
ولایت بادۀ غیب و شهود است
کلید مخزن سرّ وجود است
محمد با علی روز اخوت
ولایت را گره زد بر نبوت
محمد را علی آیینه دار است
نخستین جلوه اش در ذوالفقار است
به جز دست علی مشکل گشا کیست
کلیدکُنتُ کنزاًمخفیا کیست
کسی دیگر توانایی ندارد
که زخم شیعه را مرهم گذارد
غدیر ای باده گردان ولایت
رسولان الهی مبتلایت
ندا آمد ز محراب سماوات
به گوش گوشه گیران خرابات
رسولی کز غدیر خم ننوشد
ردای سبز بعثت را نپوشد
تمام انبیاء ساغر گرفتند
شراب از ساقی کوثر گرفتند
علی ساقی رندان بلاکش
بده جامی که می سوزم در آتش
مرا آیینۀ صدق و صفا کن
تجللی گاه نور مصطفی کن
شاعر : مرحوم آغاسی