نزدیک ترین راه به الله
از مردم گمراه جهان راه نگیرید
نزدیک ترین راه به الله حسین است.
شاعر : ناشناس
از مردم گمراه جهان راه نگیرید
نزدیک ترین راه به الله حسین است.
شاعر : ناشناس
آنکس که بگوید تبرّی ضرر است
آن را نه زدین و نه زایمان خبر است
فرزند علـی اگر تبـرّی نکند
فرزند علی نیست ز نسل عمر است
شاعر : ناشناس
از باده و خم بی ثمرم نگذارید ....
از عشق علی بی خبرم نگذارید ...
تا عمر بود لعن عمر میگویم .....
من حیدریم سر به سرم نگذارید ...
شاعر : شیعه مرتضی علی
عُمَر ای خبیث ملعون،
تو چه دشمنی خدا را
که به دردِ سرفکندی،
ز ستم تو ما سِوی را
به غدیر خمّ تو بیعت،
به ولیِّ حقّ نمودی
ز چه رو شکستی آخر،
همه بیعت وفا را
شده از تو شاد و خندان،
شده راضی از تو شیطان
چو بری به سوی دوزخ،
تو جمیع أشقیا را
به جز از عُمَر که گوید؟
به غلام خویش قنفذ
که بزن به تازیانه،
تو عزیزِ کبریا را
دل سنگِ این ستمگر،
که ندیده آبِ رحمت
به مِثلِ اشدّ قسوة ،
ز هزار سنگِ خارا
به جز او که سر برهنه،
بِکِشَد به مسجد آرَد
به هزار مکر و حیلت ،
شه ملک لافتی را
ز خیانتش به مولا،
ز جنایتش به زهرا
بنمود غرقِ در خون ،
دل پاکِ أنبیا را
به جز آن شقی ملحد ،
که گشود در سقیفه
به رویِ تمامِ مردم،
درِ بدعت و جفا را
تو اگر نظر نمائی،
به یقین کنی قضاوت
که به پا نمود آنجا
، جریانِ کربلا را
ز سگ درنده بدتر،
بُوَد این عُمَر که
پرپر بنمود او ز آتش ،
گُلِ باغ مصطفی را
ز صفات زشتِ شیطان،
اگر آگهی بخواهی
به رخ عُمَر نظر کن
، که از اوست آشکارا
مکن از عمر تو هرگز،
تبعیت و حمایت
که تو را کشد به دوزخ ،
ز تو می برد حیا را
به خدا که پیروانش ،
همه گمرهند و جاهل
چو عُمَر گرفته در کف،
سر رشته*ی خطا را
تو که طالبِ نجاتی،
بَرِ مرتضی علیّ رو
که رهانَدَت زِ دوزخ ،
بِچِشانَدَت بَقا را
شاعر : شیعه مرتضی علی
لعنت به آنکه پایه گذار سقیفه شد
لعنت به هر کسی که به ناحق خلیفه شد
لعنت به آنکه بر تن اسلام خرقه کرد
این قوم متحد شده را فرقه فرقه کرد
تکفیر دشمنان علی رکن کیش ماست
هر کس محب فاطمه شد قوم و خویش ماست
قران و اهل بیت نبی اصل سنت است
هر کس جدا ز این دو شود اهل بدعت است
ما هم کلام منکر حیدر نمی شویم
با قنفذ و مغیره برادر نمی شویم
ما از الست طایفه ای سینه خسته ایم
ما بچه های مادر پهلو شکسته ایم
ما را نبی قبیله سلمان خطاب کرد
روی غرور و غیرت ما هم حساب کرد
از ما بترس طایفه ای پر اراده ایم
ما مثل کوه پشت علی(امیرالمومنین) ایستاده ایم
شمشیر خشم شیعه پدیدار می شود
وقتی که حرف کوچه ودیوار می شود....
شاعر :شیعه مرتضی علی
این ظلم و ستم بنایش از دیروز است
پیغمبر و كاغذ و قلم ، یادت هست؟
سرمنشا این اهانت از آن روز است!!!
گريه كردن بر حسين فاطمه
عشق يعني هيئت و سينه زني
صبح عاشورا سرت را بشكني
شاعر : ناشناس
زآنرو، نظیر تو نجوئیم که هرگز
نقاش چو زد نقش تو بشکست قلم را
هر کسی را سر چیزی و تمنای کسیست
ما به غیر از تو نداریم تمنای دگر
با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید
در خون کشید قافیه ها را ، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"
اوکهکشان روشن هفده ستاره بود
خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن
...
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن
...
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن
...
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن
...
در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچکس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...
شاعر : ناشناس
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله درهم است
گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است
خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین
پرورده ی کنار رسول خدا، حسین
کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا
در خاک و خون طپیده میدان کربلا
گر چشم روزگار برو زار می گریست
خون می گذشت از سر ایوان کربلا
نگرفت دست دهر گلابیبه غیر اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردندکوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب ومی مکند
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد
فریاد العطش ز بیابان کربلا
آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم
کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا
آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلندشد
کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون بیستون شدی
کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی
کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
یک شعله ی برق خرمن گردون دون شدی
کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی
کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی
کاش آن زمانکه کشتی آل نبی شکست
عالم تمام غرقه دریای خون شدی
آن انتقام گر نفتادی به روزحشر
با این عمل معامله ی دهر چون شدی
آل نبی چو دست تظلم برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند
بر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند
اول صلا به سلسله ی انبیا زدند
نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید
زان ضربتی که بر سر شیرخدا زدند
آن در که جبرئیل امین بود خادمش
اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند
بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها
افروختند و در حسن مجتبی زدند
وآنگه سرادقی که ملک مجرمش نبود
کندند از مدینه و در کربلا زدند
وز تیشه ی ستیزه درآن دشت کوفیان
بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند
پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید
بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند
اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو
فریاد بر در ِ حرم کبریا زدند
روح الامین نهاده به زانو سر حجاب
تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب
چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید
جوش از زمین به ذروه عرش برین رسید
نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب
از بس شکست ها که به ارکان دین رسید
نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید
باد آن غبار چون به مزار نبی رساند
گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید
یکباره جامه در خم گردون به نیل زد
چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید
پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
از انبیا به حضرت روح الامین رسید
کرد این خیال وهم غلط کار کان غبار
تا دامن جلال جهان آفرین رسید
هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
او در دلست و هیچ دلی نیست بی ملال
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
یک باره بر جریده ی رحمت قلم زنند
ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر
دارند شرم کز گنه خلق دم زنند
دست عتاب حق به در آید ز آستین
چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند
آه از دمی که باکفن خون چکان ز خاک
آل علی چو شعله ی آتش علم زنند
فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت
گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند
جمعی که زد به هم صفشان شور کربلا
در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند
از صاحب حرم چه توقع کنند باز
آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند
پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل
روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سربرهنه برآمد ز کوهسار
موجی به جنبش آمد و برخاست کوه
ابری به بارش آمد وبگریست زار زار
گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن
گفتی فتاد از حرکت چرخ بیقرار
عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر
افتاد در گمان که قیامت شدآشکار
آن خیمهای که گیسوی حورش طناب بود
شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل
گشتند بیعماری محمل شتر سوار
با آنکه سر زد آن عمل از امت نبی
روحالامین ز روح نبی گشت شرمسار
وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد
نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد
بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند
هم گریه بر ملائک هفت آسمان فتاد
هرجا که بود آهویی از دشت پا کشید
هرجا که بود طایری از آشیان فتاد
شد وحشتی که شور قیامت به باد رفت
چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد
هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر زخم های کاری تیغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمان فتاد
بی اختیار نعره ی هذا حسین زود
سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد
پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول
رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول
این کشته ی فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
این نخل تر کز آتش جانسوز تشنگی
دود از زمین رسانده به گردون حسین توست
این ماهی فتاده به دریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست
این غرقه محیط شهادت که روی دشت
از موج خون او شده گلگون حسین توست
این خشک لب فتاده دور از لب فرات
کز خون او زمین شده جیحون حسین توست
این شاه کم سپاه که باخیل اشگ و آه
خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست
این قالب طپان که چنین مانده بر زمین
شاه شهید ناشده مدفون حسین توست
چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد
وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد
کای مونس شکسته دلان حال ماببین
ما را غریب و بی کس و بی آشنا ببین
اولاد خویش را که شفیعان محشرند
در ورطه ی عقوبت اهل جفا ببین
در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان
واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین
نی ورا چو ابر خروشان به کربلا
طغیان سیل فتنه و موج بلاببین
تن های کشتگان همه در خاک و خون نگر
سرهای سروران همه بر نیزه هاببین
آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام
یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین
آن تن که بود پرورشش در کنار تو
غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین
یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد
کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد
خاموش محتشم که دلسنگ آب شد
بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد
خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد
خاموش محتشم که ازین شعر خون چکان
در دیده ی اشگ مستمعان خوناب شد
خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز
روی زمین به اشک جگرگون کباب شد
خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست
دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب
از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد
خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد
تا چرخ سفله بود خطایی چنین نکرد
بر هیچ آفریده جفایی چنین نکرد
ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای
وز کین چه ها درین ستم آباد کرده ای
بر طعنت این بس است که با عترت رسول
بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای
ای زاده زیاد نکرده است هیچگه
نمرود این عمل که تو شداد کرده ای
کام یزید داده ای از کشتن حسین
بنگر که را به قتل که دلشاد کرده ای
بهر خسی که بار درخت شقاوتست
درباغ دین چه با گل و شمشاد کرده ای
با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو
با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای
حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن
آزرده اش به خنجر بیداد کرده ای
ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشردرآورند
شاعر : محتشم کاشانی :::.
آنکس که بگوید تبرّی ضرر است
آن را نه زدین و نه زایمان خبر است
فرزند علـی اگر تبـرّی نکند
فرزند علی نیست ز نسل عمر است
شاعر : ناشناس
از باده و خم بی ثمرم نگذارید ....
از عشق علی بی خبرم نگذارید ...
تا عمر بود لعن عمر میگویم .....
من حیدریم سر به سرم نگذارید ...
شاعر : شیعه مرتضی علی
عُمَر ای خبیث ملعون،
تو چه دشمنی خدا را
که به دردِ سرفکندی،
ز ستم تو ما سِوی را
به غدیر خمّ تو بیعت،
به ولیِّ حقّ نمودی
ز چه رو شکستی آخر،
همه بیعت وفا را
شده از تو شاد و خندان،
شده راضی از تو شیطان
چو بری به سوی دوزخ،
تو جمیع أشقیا را
به جز از عُمَر که گوید؟
به غلام خویش قنفذ
که بزن به تازیانه،
تو عزیزِ کبریا را
دل سنگِ این ستمگر،
که ندیده آبِ رحمت
به مِثلِ اشدّ قسوة ،
ز هزار سنگِ خارا
به جز او که سر برهنه،
بِکِشَد به مسجد آرَد
به هزار مکر و حیلت ،
شه ملک لافتی را
ز خیانتش به مولا،
ز جنایتش به زهرا
بنمود غرقِ در خون ،
دل پاکِ أنبیا را
به جز آن شقی ملحد ،
که گشود در سقیفه
به رویِ تمامِ مردم،
درِ بدعت و جفا را
تو اگر نظر نمائی،
به یقین کنی قضاوت
که به پا نمود آنجا
، جریانِ کربلا را
ز سگ درنده بدتر،
بُوَد این عُمَر که
پرپر بنمود او ز آتش ،
گُلِ باغ مصطفی را
ز صفات زشتِ شیطان،
اگر آگهی بخواهی
به رخ عُمَر نظر کن
، که از اوست آشکارا
مکن از عمر تو هرگز،
تبعیت و حمایت
که تو را کشد به دوزخ ،
ز تو می برد حیا را
به خدا که پیروانش ،
همه گمرهند و جاهل
چو عُمَر گرفته در کف،
سر رشته*ی خطا را
تو که طالبِ نجاتی،
بَرِ مرتضی علیّ رو
که رهانَدَت زِ دوزخ ،
بِچِشانَدَت بَقا را
شاعر : شیعه مرتضی علی
لعنت به آنکه پایه گذار سقیفه شد
لعنت به هر کسی که به ناحق خلیفه شد
لعنت به آنکه بر تن اسلام خرقه کرد
این قوم متحد شده را فرقه فرقه کرد
تکفیر دشمنان علی رکن کیش ماست
هر کس محب فاطمه شد قوم و خویش ماست
قران و اهل بیت نبی اصل سنت است
هر کس جدا ز این دو شود اهل بدعت است
ما هم کلام منکر حیدر نمی شویم
با قنفذ و مغیره برادر نمی شویم
ما از الست طایفه ای سینه خسته ایم
ما بچه های مادر پهلو شکسته ایم
ما را نبی قبیله سلمان خطاب کرد
روی غرور و غیرت ما هم حساب کرد
از ما بترس طایفه ای پر اراده ایم
ما مثل کوه پشت علی(امیرالمومنین) ایستاده ایم
شمشیر خشم شیعه پدیدار می شود
وقتی که حرف کوچه ودیوار می شود....